فقط برای تو مینویسم

لعنتي بلاگفا كلي از پستام حرفام خورده ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:18  توسط من  | 

سلام.. بلاگفا كه نبود منم كلي حرف بايد مي زدم ولي نزدم.. چقد ساكتم .. اينجا هم حرفم نمياد.. اينجا بايد براي تو بنويسم .. فقط براي تو مي نويسم ... ولي چرا اينهمه سكوت... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:15  توسط من  | 

یک لحظه خواب تو را دیدن به یک دنیا می ارزد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 11:0  توسط من  | 

دلتنگی ات با من است .. هیچ از دلم کنده نمی شود.. دیشب بیدار بودم تا کمی قبل از اذان صبح ...و تو را مرور می کردم .. دلم تنگ شده برایت .. برای بودنت .. و دعا می کردم که هر جایی سالم باشی .. من هر لحظه کنار دلتنگی و نگرانی و بی خبری برایت دعا می کنم ...نگرانی هیچ چیز خوبی نیست .. هیچ خوب نیست ... همین امشب پای سجاده .. بغضی که داشت خفه ام می کرد .. و اشک .. همیشه از خودم می پرسم تو چه راهت دل از من کندی پس چرا من نتوانستم حتی یک دم یک لحظه از یاد ببرمت ..

+به خدا گفتم هوایت را داشته باشد .. بی خیال من و دلتنگی من و نگرانیم ... حال خوب تو خیلی مهم است برایم ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:1  توسط من  | 

بعضی روزها خیلی زیاد سخت می گذره .. عالم و آدم دست به دست هم میدن .. و کاش تو بودی که ...اصلا بی خیال ..

+ من به تو وفادارم .. همین که یک لحظه از یادم نمی روی .. خدا می داند..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:16  توسط من  | 

آدم باید با خودش منطقی حرف بزند اگرچه درد داشته باشد ... اگرچه آخرش سنگ شود .. و تو ..

+ نگرانت می شوم .. دلم آشوب می شود .. تو نمی دانی این را ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:2  توسط من  | 

با دوستم م حرف می زدم .. گفتم مدتیست که یاد گرفتم به چشم هایم هم اعت ماد نکنم .. و او می گوید تو خیلی فهمیده تر از این حرف ها بودی تو خیلی چیزها را به من یاد دادی .. باید خیلی زودتر از این ها می فهمیدی که نمی شود به چشمهاهم اعتماد کرد .. و من به تو فکر می کنم و سکوت ..

+شاید برای بقیه من فهمیده بودم و عاقل و منطقی ولی در برابر تو ... و برای تو خ نگ بودم ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:28  توسط من  | 

می دانی همه روز و شب چقد باید با خودم حرف بزنم .. چقد دلیل و منطق برایش بیاورم .. آخه خیلی زیاد دلتنگی تو را می کند .. خیلی زیاد نبودنت اشک را به چشمانش می آورد .. خیلی زیاد دستش به نوشتن پیام می رود .. می نویسد و دلیتش می کند .. و سرش را در بالشت می کند ...

+ از یادم نرفته ای .. هستی .. هر لحظه ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:0  توسط من  | 

دیشب بود .. دعا کردم با التماس که خدا کمک کن خوابش را ببینم .. ولی چندین بار بیدار که شدم خوابت را ندیده بودم ولی در عالم خواب دلواپست بودم نگران .. هر بار که بیدار می شدم به خدا یادآوری می کردم که خدایا هنوز خوابش را ندیده ام .. و بعد دیگر خواب به چشمم نرفت و ... و باید کاری برای نگرانی دلم می کردم و دعایت کردم ..

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:0  توسط من  | 

دارم کاری را که باید یک سال پیش آماده می کردم و باید یک سال پیش تحویل می دادم آماده و مرتبش می کنم .. ویرایش نهاییش را انجام می دهم که فردا پرینتش بگیرم و بعد .. و بعد یک لحظه سکوت می کنم و با خود می گویم یعنی این منم که بی توجه شده ام به همه چیز .. انگار خودم نیستم .. بی خیال دنیا شده ام .. بعد یادم به تو می افتد .. به بودنت .. به حضورت ... به روزهایی که بم می گفتی خیلی دوستم داری و باور می کنی با همه ی حرف هایی که همان موقع می زدی و آزارم می دادی .. کارهایی می کردی که از چشمم بیوفتی .. ولی من زیاد دوستت داشتم .. و باورم بود که دوستم داری ... الان که فاصله بینمان افتاده .. کیلومترها راه ... روزهای زیادی گذشته و من از تو بی خبرم .. همه ی این ها نتوانست حتی به من یاد دهد که دوستت نداشته باشم ... اصلا شاید اگر کسی بیاید و اینجا را بخواند بگوید این دختر چه دیوانه است ... دارد با کسی حرف می زند که ازش بریده رفته بی خبر رفته و هنوز هم دوستش دارد ... ولی باور دارم من آدم شجاعی هستم که این همه در هر شرایطی دوستت دارم ... حالا من خدا را بیشتر حس می کنم چون هم صحبت واقعی ام شده ... اصلا می خواهم خدا مرا خیلی دوست داشته باشد آخر می دانی چرا .. خدا می گوید بنده هایم را دوست دارم پس بااید بم ثابت کنه دوستم دارد ... و خداست خب پس قدرتش را دارد که ثابت کند مرا دوست دارد ... ولی تو که می گفتی دوستم داری ... زیاد دوستم داری ... بعد یک شب .. من هنوز ثانیه به ثانیه آن شب را به یاد می آورم که تو پاورپوینت دفاعم را آماده کرده بودی ... کمی در موردش حرف زدیم ... کمی اول مهربانی کردی ... کمی بعد با حرف هایت خواستی آزارم دهی ... ولی این دل لامصحب دوستت داشت .. خیلی هم دوستت داشت .. آزرده می شد زخم می دید ولی صبوری می کرد ... و تو از کم آزردن من به جایی نرسیدی و گفتی یادت است که من دوستت ندارم نمی توانم دوستت داشته باشم اصلا هیچ حسی به تو ندارم .. و گفتی و گفتی و من بهت زده شده بودم دنیا اگر روی سرم خراب می شد این همه سخت بر من نمی گذشت ولی این حرفت ... می دانی آن لحظه به چه اندیشیدم به آن شبی که گفتی مردا دو دسته هستند به غیر از این دو دسته در دسته دیگر قرار نمی گیرند مطمئن باش ... و حتی آن موقع که داشتی این حرف ها را برایم می زدی اسمم را به زبان آوردی .. همه این ها یادم آمد ... و من آن شب که گفتی من نه تنها دوستت ندارم بلکه هیچ حسی بت ندارم ... و من ... من ... حالا از آن روزها خیلی می گذرد از بامداد آن شب ولی این دل من هنوز به تو دل بسته ... و این دل من چنان خورد و مچاله شده که هیچ التیام نمی یابد ... و اعتماد مرا از تمام آدم ها گرفتی .. آخر من به تو بسیار اعتماد داشتم و ... حالا تو را نمی دانم که کجایی ... اصلا به یاد می آوری مرا ... یا نه ... ولی من در شلوغ ترین روزهای کاری ام در شلوغ ترین روزهایی که آدم های زیادی دور و برم بودند حتی یک لحظه نتوانستم تو را از یاد ببرم ... شادی و سلامتی را برایت آرزو می کنم ... روزی میآید که کسی را خیلی دوست خواهی داشت ... و زیاد بیادش می افتی ... ولی کاش آن لحظه به یاد بیاوری که یک نفر بود که تو را خیلی زیاد دوست داشت بدون توقع و از صمیم قلب ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:34  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر