فقط برای تو مینویسم

خيلي دلم برات تنگ شده .. و تو .. خب حق را به تو ميدم وقتي برات اهميتي نداشتم... خوب كاري كردي تو حق داري كه از كسي كه هيچ اهميتي برايت نداشت و حتي حضور كمرنگش برايت غيرقابل تحمل بود بيخبر باشي .. اصلا چرا بي خبر ... مثل مردن يك ناشناس مي ماند نبودنم برايت كه رفتنم و نبودنم بعني هيچ اتفاقي نيوفتاده ... حق داري ... اي خدا ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 20:36  توسط من  | 

دلم خيلي برات تنگ شده و حق ندارم حالت رو بپرسم ... خدا يادت بمونه من خيلي دلم براش تنگ شده اين أنصاف نيست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 21:43  توسط من  | 

وقتي نمي شود حالت را پرسيد 

وقتي كه ...

بدون من داري نفس راحتي ميكشي .. من هميشه مزاحم بودم ؟؟!!! و تو ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 23:10  توسط من  | 

خيلي دلم گرفته... اصلا اين آدمي كه من اين همه به يادشم ...چرا اينقد راحت حصاري كشيد و نخواست حتي من حالش رو بپرسم ...

از دستت خيلي ناراحتم ... خيلي .. و متوجه نيستي هنوز نيمه شب چطور از خواب مي پرم .. اصلا بحث ماندن و رفتن نيست ... بايد مي رفتي ولي چرا اينطور ... 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 18:25  توسط من  | 

مي دانم اينكه من اينگونه به يادت هستم براي تو اهميتي ندارد ... يك فراموشي ذهن تو را گرفته و من دارم كم كم مي روم از يادت ... چيزي شبيه يك انديشه مبهم مي شوم يا خوابي كه صبح كه بيدار مي شوي هرچه به ذهنت فشار مي آوري چيزي از آن را به ياد نمي آوري ولي من ... هنوز ...اصلا تو كه نمي داني هنوز شب ها با كابوس از خواب بيدار مي شوم يا با يك دلتنگي وحشتناك ... و تو راحت چشم به رويم بستي ... سخت است ... ولي زندگي است ... مي گذرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 20:18  توسط من  | 

وقت آزاد كه پيدا ميكنم كتاب مي خوانم ... همكاراي من هيچ پولي براي خريد كتاب خرج نمي كنند .. بيشترشان يا حقوقشان را براي قسط فلان چيز مي دهند يا فلان وسايل را مي خرند ... شايد امروزي تر از من باشند ... نمي دانم ... به نظر تو من دختر زيبايي نبودم .. من كه مي گفتم من يك دختر معمولي هستم ولي تو نگفتي من معمولي هستم ... چقد من از ريخت و قيافه انداختي با توهين هايت .. من هميشه اعتماد بنفسم بالا بود ولي تو مرا له كردي ... حتي اگر تو بعدها گفتي بخاطر خودت ولي هميشه انتهاي حرف هايت به توهين و تحقير ختم شد ... مرا ... اصلا اين اشك هاي من از كجا آمد ... حالا برو خوش باش بدون من ... اصلا غصه من بخاطر جدايي مان نيست خب نمي شد ... نمي شد ... ولي مرا خوار كردي ... نابود كردي ... من هميشه به همه ي آدم ها احترام گذاشتم ... من حاضر نبودم تو ذره اي احساس ناراحتي كني ... دعاي من خوشي تو بود ... ولي تو مرا در حد بي شخصيت ترين آدم ها پايين آوردي ... حالم خوب نيست ... تو كاش خوب باشي ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:59  توسط من  | 

مي داني زياد به تو فكر ميكنم ... نمي داني... اصلا به من فكر مي كني .. نمي كني ... حالا من تمام شده ام براي تو ... ولي تو تمام نمي شوي ... اين يعني خيلي دوستت داشته ام كه اينقد هنوز خيلي دوستت دارم ... مي داني اينكه من تو را خيلي دوست دارم و تو نمي داني بهتر است ... چون ديگر بخاطر دوست داشتنم مرا ريشخند نمي كني .. طعنه نمي زني ... تحقير نمي كني ... تو هين نمي كني ... مي داني دلم يه جور بدي شكوندي و سوزاندي كه اين سوزشش هيچ خوب نمي شود ... مي داني هيچوقت از تو توقع نداشتم ... حالا از همه ي آدم ها دوري ميكنم و دور مي ايستم... به آدم ها احترام مي گذارم ولي به آن ها نزديك نمي شوم ... راستش مي ترسم ... باورت مي شود من از دوستان و همكلاسي هايم هم كمتر سراغ مي گيرم ... حتي از م ... حتي از ب... اصلا تو نمي داني من خيلي ماه است اصلا با خ حرف نزده ام حتي فراموشم مي شود به من اس داده و جوابش را نداده ام ...دلم سنگ شده است و بي تفاوت شده ام .. معتقد شده ام آدم ها غيرقابل پيش بيني هستند و اين را تو به من ياد دادي ... من بي خبر از توام ... چه ميشه كرد... زندگي است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:42  توسط من  | 

من نگرانتم ... و تو ...و ...

+حرف هايم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 19:15  توسط من  | 

آن‌چنان می‌فشرد فاصله
راه نفسم
که اگر زود ..
اگر زود بیایی
دیر است ! (سوگل مشایخی) 
+یادم دادی.... 
+به من گفتی... 
+.........................................................................
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 21:35  توسط من  | 

دلم ديگر به زندگي گرم نيست

مادرم مي گويد بايد كمي به خودت برسي 

اما چگونه

وقتي از هرطرف مي روم به تو مي رسم ...

+تو....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 13:23  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر