فقط برای تو مینویسم

خودت را از خواب هايم نگير... با اينكه در عالم بيداري فراموشم كرده اي ... سخت است خيلي سخت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:4  توسط من  | 

برايم عجيب است كه متوجه شده اي به آدم ها و دنيا بدبين شدم... چقد دلم مي گيرد... خدااااااااا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:14  توسط من  | 

روز مادر است .. و من كه جانم به جان مادرم پيوند خورده تا أبد شرمنده مادرم هستم ... هميشه مي انديشم اگه برايت اهميت داشتم بي حرمتي نميكردي به اين موجود عزيز..ميگويي به خاطر خودت ... و لعنت به من ....  دلم گرفته ... خيلي زياد... دنيا جاي مزخرفي براي زندگيست... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:25  توسط من  | 

دلم مي گيرد و با خدا حرف مي زنم  ... شبها يا بي خوابي مي آيد سراغم يا با اشك كه مي خوابم ده ها بار از خواب بيدار مي شوم... از آدم ها كنده شده ام ... چرا ... مي خواستم بگويم برايت خيلي غمگينم خيلي ساكتم ولي نگفتم ... مي خواستم بگويم به هيچكس نزديك نمي شوم و اعتماد نميكنم ولي نگفته ام ... اصلا امروز كه همكارم گفت فلاني كه ٢-٣ ماه پيش زيرآبش را زده بود پيش مدير ي ت اخلاق و رفتارش خيلي بهتر شده من پوزخند زدم و گفتم اصلا خوشبين نباش هر آن امكان دارد مجددا نيش خودش را بزند به كسي اعتماد نكن .. و اين منم كسي كه وقتي توي خوابگاه بودم و دوستم و هم اتاقيم خ از زندگي آدما و مردا بد ميگفت بش ميگفتم همه آدما مثل هم نيستند همه دروغگو نيستند همه بد نيستن ... من اينروزها به هيچ حرفي اعتماد نميكنم ... چون حس ميكنم آدما مي توانند شخصيت و اخلاقشان عوض شود.. امروز خوب باشند و قربان صدقه ات بروند فردا توهين كنند به خودت و عزيزترين هات پنهانكاري كنند و فراموشت كنند خيلي راحت. .. ولي خدايا شكرت كه تو را دارم ... 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:45  توسط من  | 

اصلا دلتنگم ... همين روزا كه دور وبرم شلوغ تر از روزاي ديگر است... امروز ناراحت كه شدم سكوت كردم هيچ حرفي نزدم ... بغض كردم ... فقط يك قطره اشك از چشمم سر خورد روي گونه هام... ميبيني حال و روزم ... نه ميدانم حواست به من نيست ... و من دلم مي خواهد هنوز حال مرا بپرسي ... و هنوز هر روز منتظرم... و شب كه مي شود سرم را كه مي گذارم روي بالشت يك آه عميق از ته دل ميكشم... و امان از شب هايي كه بغضم راه اشكم را ميگيرد... و من بيدارمي مانم و مثل بيماري مي شوم كه منتظر مرگ هستم... حرف هاي خوب نميزنم توي اين اوايل سال جديد... ولي دو شب است كه سوره يس را مي خوانم به نيت حضرت زهرا براي عاقبت بخيري خودت ... دلم خوشبختي ات  را مي خواهد... آرامشت ... اينكه يك روز به نام مرا بخواني و از ته دل بگويي خوشبخت هستي ... چقد دلم گرفته ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:40  توسط من  | 

ميداني حواست نبود كه با دلم چكار كردي... 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:18  توسط من  | 

لحظه خوبيه وقتي حس ميكني داره پيشرفت ميكنه كسي كه تا هميشه خاطرش برات خيلي زياد عزيزه... برات دعا كردم و هميشه دعا ميكنم كه توي زندگيت سالم باشي موفق باشي و شاد... دعا ميكنم بهترين همسفرشريك زندگي ات باشد... خيلي دعايت ميكنم ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:5  توسط من  | 

شده از بغض گلوت درد بگيره و احساس كني داري خفه ميشي ... ديشب توي يه سكوت مخوف با يه دلشوره ويرانگر از بيخبري از حال تو منتظرپيام تو بودم ... ولي تو. .  تا ديروقت خواب به چشمم نيامد ... و وقتي خوابيدم شايد بيش از ١٠بار گوشيم رو چك كردم .. من ديوانه اي بيش نيستم ..  ولي ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:16  توسط من  | 

زمان مي گذرد... روزها .. هفته ها.. ماه ها و سال ها... و من چقد دلم سخت شده ... آدمي شدم كه تو از من ساختي ... 

+دعايم كن ... از خودم خيلي دور شده ام ..  چه مي گويم تو مرا ... اصلا آن بهمن و اسفند را يادت أست اون روزاااا و شبا خيلي سخت گذشت ولي اون روزا با همه ي غصه ها و اشك ها و دلتنگي و رفتن بدون خداحافظي تو .. مي دانستم هستم خودم هستم با اينكه سخت گذشت ..  ولي اين روزها خيلي سنگين بر من مي گذرد ... دلم سخت و سنگين شده ... اصلا خودم يادم نيست ... چرا اينجور شدم ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:17  توسط من  | 

أمان از دل شكسته من ..و مني كه يك لحظه نشد از يادم بروي... تو خوبي.. خيلي حرف دارم برايت ولي دلم آنقد گرفته كه نمي توانم بنويسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:19  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر