فقط برای تو مینویسم

حرف هایم را برای تو نگه داشته ام ولی .. +سکوت بر دنیای من حکم فرما شده ... اصلا ساکتم و گوش می سپارم و خسته می شوم ... +می دانی من آدمی شده ام که خودم هم تعجب می کنم و ... +تو خوبی؟ +امیدوارم خوب باشی... +من باید حرفی نزنم ... می گویم حالت را بپرسم ولی نمی پرسم و بغض می کنم ... +دلم تنگ شده برایت .. +زندگی میکنم ... زندگی ... +امروز خیلی گریه کردم ...و حالا یادم به تو افتاده که اواخر می گفتی اونقد گریه کن که ... +میدانم که یادت نیست به اینکه 21 مهر و 22 مهر گذشت و ماه مهر چه بی مهر بودی با من ... از بی مهری گذشت رفتار و نابود شدم ... ای وای ... من دلم گرفته ... و دیوانه ای هستم که بسیار نگرانتم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 20:25  توسط من  | 

روزها كه مي گذرد من مي دانم چقد خسته ام ... و تو ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 21:36  توسط من  | 

خيلي دلم مي گيره... هر روز و ساعت دارم با خودم كلنجار ميرم ... نه اينكه به برگشتنت ... من منطق ها را هضم كردم ... با خودم حرف ميزنم و زده ام ... درگيري فكري دردهاي من به زخم هايي كه زده اي به من ... باورت مي شود بريده ام از آدم ها ... گريزانم... هميشه به خودم مي گويم كاش دوستم داشت آن وقت رفتنش هم قابل تحمل تر بود ولي ... كاش به من نگفته بود دوستت دارم نگفته بود خيلي حرف ها را آن همه إبراز علاقه ... كاش ... كاش نگفته بود تو مانع رسيدن بودي ... قلبم خيلي شكسته من خيلي خسته ام اين خيلي زياد است ...و...

+دعا ميكنم خوب باشي و سالم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:38  توسط من  | 

خيلي دلم گرفته بود همين چند دقيقه پيش ... دلم واسه بابام خيلي تنگ شده ... آرزو كردم كاش بود ... و زار زدم ... حالا با وجودي كه تو را مثل سابق حتي بيشتر از قبل دوست دارم ولي خودم مي دانم آنقد خسته هستم كه نمي خواهم برگردم به عقب ... خودم مي دانم خستگي ام چقد وسيع است ... يه جور بدي مرا خسته كردي از همه چيز و از آدم ها ... ولي زندگي مي كنم ... از خدا مي خواهم مثل هميشه همراهم بأشد و قوي ام كند... و دعا ميكنم تو خيلي خوب باشي ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 20:27  توسط من  | 

دلتنگي هايم را حتي ديگر نمي توانم بنويسم ... اين خوب نيست ... مثل حال من ... و خوب است كه تو نمي داني ...خوب است كه تو نمي داني چقد دلتنگت مي شوم ... و چشمانم خيس مي شود... اين ها خوب است كه تو ديگر به هم نمي ريزي از دست من ... آرام هستي ... خواب هايت خوب است ... و من هنوز خواب تو را مي بينم ... حالا كه مرا از ياد برده اي ... و من هر شب قبل از خواب به تو فكر ميكنم و براي تو دعا ميكنم ... دعا كردن براي تو خوب است ... من هنوز خيلي زياد دوستت دارم بدون آنكه آرزو كنم داشته باشمت... مي داني سكوت سردي بر روحم حكمفرما شده ... نه اينكه فكر كني كه از زندگي بريده ام وقتي در عمق زندگي افتاده اي زندگي ميكني و من هم دارم زندگي ميكنم هر روز هم خدا را شكر ميكنم بابت نعمت هايش خانواده ام دوستانم امكاناتم و حتي از خدا تشكر هم كرده ام بابت حضور تو ولي بارها از خودم پرسيدم چرا ...و هيچوقت نتوانستم خودم را قانع كنم كه چرا تو ... با اينكه به خودم گفتم بخاطر خودم ولي ... دلم خيلي شكست ... و من چقد خسته شدم و من چقد خسته ام و من چقد هنوز شب ها حتي با نگراني از خواب مي پرم و دعا ميكنم خوب باشي و من هنوز در طول روز بارها از خودم مي پرسم كه آيا تو خوبي و دعا ميكنم خوب باشي ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 20:44  توسط من  | 

دلتنگي را برايم گذاشتي و من خوب مي دانم ديگر هيچ چيز خوشحالم نمي كند .....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 19:32  توسط من  | 

تو همه يادي براي من ... لعنت بر گذشت زمان كه مرا از ياد تو برد ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 19:39  توسط من  | 

نگرانت مي شوم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 22:0  توسط من  | 

دلم برايت زياد تنگ مي شود ... ولي ياد گرفتم ساكت و خاموش باشم ... چقد سوت و كورم من ... نگرانت مي شوم ... بغض ميكنم ... چشمانم خيس مي شود ... شب ها سر در بالشت فرو مي كنم ... ولي نگرانم نباش ... و من هميشه دوستت دارم ... با همه ي روزهايي كه آمد و رفت ولي من ذره اي از دوست داشتنم كم نشده ... و زندگي مي گذرد ... و من دعا ميكنم براي سلامتي و دلخوش بودن تو ...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 21:9  توسط من  | 

عباس معروفي در كتاب سمفوني مردگان ميگه ، تنهايي را مي شود فقط در شلوغي احساس كرد...

+و من چقدر دلتنگتم...

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 21:20  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر