فقط برای تو مینویسم

وقتي روزها يكي از پس ديگري مي گذرد... وقتي گاه و بي گاه بغض گلويم را فشار مي دهد ... وقتي نم اشك چشمانم را خيس مي كند... وقتي ... مي دانم ... و مي داني هيچوقت به اين فكر نكن كه چون در كنارم نيستي ... رفته اي و پشت سرت را نگاه نكردي ... اصلا بي خيال ... نبودن آدم ها دليلي بر فراموشي نيست ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 22:12  توسط من  | 

وقتي نمي تونم بت بگم چه حالي دارم بي تو ... ولي خوبي اش به اين است كه تصور ميكنم تو در بي خبري از من يه عالمه آرامش داري ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 12:5  توسط من  | 

وقتي خيلي زياد دلم برايت تنگ مي شود و حتي نمي توانم و نمي شود به خودت بگويم...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 22:13  توسط من  | 

سكوت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 22:37  توسط من  | 

در لحظه لحظه فكرم هستي ... چيزي شبيه با من بودن ... بعد از اين همه روز كه رفته اي و ... هنوز مثل آن موقع ها ... و در تمام لحظه هاي تنگي بغض اشك دعايت ميكنم ... خب بايد تحملم بالا برود... قوي تر شوم ...ولي با همه ي اين ها هميشه با خودم مي گويم كه تو چقد بي أنصاف بودي ... بي انصافي اين نيست كه تو مي گويي چون در و ت خ ت ه به هم نمي خورد پس بي خيالم شدي ... بي انصافي اين نيست ... بلكه بي انصافي كارهاييست كه كردي حرف هايي كه زدي و دلي كه شكستي... وباور ميكني هيچ اعتمادي به دنيا ندارم .. حتي در خوشبين ترين حالت ،اعتمادي به دنيا و آدم هاي دنيا نميكنم .. و آرزو دارم برايت خوب زندگي كني ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 22:30  توسط من  | 

بي انصافي محض است كه نتوانم حتي حالت را بپرسم ... به خدا بي انصافي ست ... شب ها با اشك ... روزها با بغض ... اين دنيا مي گذرد و من دلتنگ توام ... و سكوت مي كنم ... سكوت ...

+دعايت مي كنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 23:40  توسط من  | 

يك زماني فكر مي كردم اصلا يه جورايي باور داشتم بدون تو مي ميرم ... نابود ميشم ... نمي تونم دوام بيارم ... ولي حالا بعد از سالي و روزي مي دانم زنده مي مانم ولي يه حفره بزرگ توي روحم هست ... قلبم هيچ التيام پيدا نميكنه ... مونده ام با يك دنيا دلتنگي براي تو ... يك عالمه نگراني ... و ... حالا مي داني آنقد ساكت شده ام كه ترجيح مي دهم با كسي همصحبت نشوم ... حتي دوستم م كه هفته اي دوبار با هم صحبت مي كرديم و هر روز از حال هم بأخبر ... الان فراموشش ميكنم خيلي وقت ها ... عجب دنيايي برايم ساختي ... من آدم قوي بودم ولي الان نميدانم چه كوفتيم شده !!!... همش با خودم مي گويم چرا اين همه تحقير ... چرا ... اگر دوستم نداشت پس چرا إبراز علاقه ... چرا اين همه احساس به خرج مي داد ... چرا ... و چرا به چه جرمي مرا اين همه اذيت كرد ... خيلي تحقير شدم در رابطمان ... خيلي ... و سوختم وقتي گفتي پشيمان شدم از اين دوستي چون با اين رابطه كسي را از دست دادم كه ازش خوشم مي آمد ... و تو به راستي بي أنصاف بودي كه اگر از كسي خوشت مي آمد و به من مي گفتي فقط تو ... من كسي توي فكر و خيالم جز تو نيست ... از كسي خوشم نمياد ... حتي اون أواخر كه خيلي اذيتم مي كردي گفتي نمي خوام كسي توي زندگيم باشه حتي دختر شاه پريون!!!! .... و حالا مي بينم كه .... أمان از اين دنياي مزخرف ... و تو بد كردي به من .... چرا .... مني كه اين همه دوستت داشتم و با همه دل شكستن ها و بي حرمتي ها و توهين ها علاقه ام بت كم نشد فقط سكوت كردم ... چرا اين همه .... حالا كه حالم بد مي شود فقط دعايت مي كنم فقط دعايت .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 20:28  توسط من  | 

به خوابم بيا خواهش ميكنم خيلي دلتنگتم 

+همش دارم بت فكر ميكنم 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 20:11  توسط من  | 

شب هايي كه خواب تو را ميبينم ...

+يك لحظه فراموشم نشده اي ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 19:57  توسط من  | 

شده اي حسرت من ... 

+تو نمي داني بي خبري با من چه كرد...

+ديشب با چه حالي از خواب پريدم ... و آرزويم بود يك لحظه در هوايي كه تو نفس ميكشي من نفس بكشم ... 

+خوب زندگي كن ... ميبيني چقد ساكتم!!! ... 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 21:23  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر