فقط برای تو مینویسم

اصلا دلتنگم ... همين روزا كه دور وبرم شلوغ تر از روزاي ديگر است... امروز ناراحت كه شدم سكوت كردم هيچ حرفي نزدم ... بغض كردم ... فقط يك قطره اشك از چشمم سر خورد روي گونه هام... ميبيني حال و روزم ... نه ميدانم حواست به من نيست ... و من دلم مي خواهد هنوز حال مرا بپرسي ... و هنوز هر روز منتظرم... و شب كه مي شود سرم را كه مي گذارم روي بالشت يك آه عميق از ته دل ميكشم... و امان از شب هايي كه بغضم راه اشكم را ميگيرد... و من بيدارمي مانم و مثل بيماري مي شوم كه منتظر مرگ هستم... حرف هاي خوب نميزنم توي اين اوايل سال جديد... ولي دو شب است كه سوره يس را مي خوانم به نيت حضرت زهرا براي عاقبت بخيري خودت ... دلم خوشبختي ات  را مي خواهد... آرامشت ... اينكه يك روز به نام مرا بخواني و از ته دل بگويي خوشبخت هستي ... چقد دلم گرفته ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:40  توسط من  | 

ميداني حواست نبود كه با دلم چكار كردي... 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:18  توسط من  | 

لحظه خوبيه وقتي حس ميكني داره پيشرفت ميكنه كسي كه تا هميشه خاطرش برات خيلي زياد عزيزه... برات دعا كردم و هميشه دعا ميكنم كه توي زندگيت سالم باشي موفق باشي و شاد... دعا ميكنم بهترين همسفرشريك زندگي ات باشد... خيلي دعايت ميكنم ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:5  توسط من  | 

شده از بغض گلوت درد بگيره و احساس كني داري خفه ميشي ... ديشب توي يه سكوت مخوف با يه دلشوره ويرانگر از بيخبري از حال تو منتظرپيام تو بودم ... ولي تو. .  تا ديروقت خواب به چشمم نيامد ... و وقتي خوابيدم شايد بيش از ١٠بار گوشيم رو چك كردم .. من ديوانه اي بيش نيستم ..  ولي ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:16  توسط من  | 

زمان مي گذرد... روزها .. هفته ها.. ماه ها و سال ها... و من چقد دلم سخت شده ... آدمي شدم كه تو از من ساختي ... 

+دعايم كن ... از خودم خيلي دور شده ام ..  چه مي گويم تو مرا ... اصلا آن بهمن و اسفند را يادت أست اون روزاااا و شبا خيلي سخت گذشت ولي اون روزا با همه ي غصه ها و اشك ها و دلتنگي و رفتن بدون خداحافظي تو .. مي دانستم هستم خودم هستم با اينكه سخت گذشت ..  ولي اين روزها خيلي سنگين بر من مي گذرد ... دلم سخت و سنگين شده ... اصلا خودم يادم نيست ... چرا اينجور شدم ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:17  توسط من  | 

أمان از دل شكسته من ..و مني كه يك لحظه نشد از يادم بروي... تو خوبي.. خيلي حرف دارم برايت ولي دلم آنقد گرفته كه نمي توانم بنويسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:19  توسط من  | 

چقد دلم گرفته... خسته ام ... اصلا از همه چيز... تحمل ندارم... الان وقتي كسي ناراحتم ميكنه ميگم به خدا مي سپارمش... اصلا حوصله فلان همكارم را ندارم چون فقط بلد است زير آب اينو اون رو بزنه و خود شيرين است ... حالم از آدم ها به هم مي خورد... تو كجايي.. دلت چي واسه من تنگ ميشه آيا ... اصلا مرا به ياد مي آوري..دارم تند تند اشك هايم را پاك ميكنم كه كسي متوجه اشك هايم نشود ... ببينم حالت خوب است ... من كه هركاري ميكنم خوب نمي شوم ... هر روز صبح مسير خانه تا سر كار به تو فكر ميكنم ... ببين فكر كردن من الان نبايد تو را بترساند... چون من ديگر به رسيدن فكر نميكنم ... يعني براي من تمام شد اون فكرها ... تمام شد و من خودم حس كردم تمام شده ام نه بخاطر اينكه تركم كردي .. چون يك روز اين واقعيت بايد اتفاق مي افتاد ولي چه طور اتفاق افتاد ... تو ... بي احترامي تحقير از كسي كه هيچوقت فكرش را نمي كردم ديدم از تو ... من بخاطر تو از خود تو زياد توهين شنيدم ... وحشتناك است ... خيلي وحشتناك... گاهي فكر مي كردم شايد همان لحظه زنده نمانم با اين توهين ها ... مني كه هر شب براي سلامتي و خوشبختي تو و دلخوش بودن تو يس مي خواندم و هنوز مي خوانم اين همه برچسب بم زدي ... من بعد از اين ديگر راحت نتونستم به چشمان مادرم نگاه نميكنم و اگر نگاه كنم بغض مرا رها نمي كند ... شكستم ... چقد دلم گرفته ... كاش با من حرف مي زدي ... آرام نيستم ... خسته ام ... دلم گرفته ... اصلا بيا حالت را به من بگو يكم از نگراني و دلتنگي را از من كم كن ... ولي... اصلا به خوابم بيا ... بيا تا از درد دلم برايت بگويم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:3  توسط من  | 

نميدوني چقد ساكتم ...

 يادم دادي آدما مي تونن بد بشن ... و من از آدم ها دور شدم ... خوب نيستم ... شب ها توي رختخواب فكر ميكنم به تو و گريه ميكنم ... بايد قوي باشم .. نگراني از تو را با دعا سپري ميكنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 20:14  توسط من  | 

چقد دلم براي كسي تنگ شده كه راحت فراموشم كرد... اصلا اين همه حجم دلتنگي دست آدم نيست ... اصلا اين را قبول ندارم كه آدم ها چون غيرممكن است به هم برسند پس بايد براي هميشه از هم بي خبر باشند ... اصلا منطق آدم ها درست نيست ... تو كه نمي دانستي وقتي داشتم از سركار برمي گشتم چقد بغض داشتم ... اصلا من به درك .. انشاله خوب باشد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت 20:42  توسط من  | 

متوجه نشد كه چقد بد شكستم... حالا بعد از اين همه مدت خودم خوب متوجه شده ام چه بي توجه شده ام نسبت به اين دنيا... يه دلمردگي وحشتناك... هميشه دلتنگشم .. ولي خوب ميدونم كه مرگ من چيست ... بد جوري مرا شكست خورد كرد .. همه ي واقعيت ها را قبول دارم ... حتي مي دانم اگر برمي گشت نمي تونم يه رابطه اي مثل گذشته باش داشته باشم ...با اينكه ميدونم خيلي زياد دوستش دارم خيلي زياد... ولي خسته تر از آنم كه ادامه بدم ... يعني آنقد خسته ام ... با اينكه شب و روز دعايش ميكنم و خدا مي داند چقد دلتنگشم ... ولي نابود شده ام ... باورم نميشد كسي كه اينقد ادعاي دوست داشتنم مي كرد اينهمه اذيتم كرد.. تظاهر كرد دوستم دارد... تمام شخصيتم را نابود كرد... باورم نمي شود ولي خيلي اذيتم كرد... كه دردش هميشه با من است ... حالا خسته ام خيلي خسته ... سكوت مي كنم و زندگي ميكنم ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 20:38  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر