فقط برای تو مینویسم

مي دانم اينكه من اينگونه به يادت هستم براي تو اهميتي ندارد ... يك فراموشي ذهن تو را گرفته و من دارم كم كم مي روم از يادت ... چيزي شبيه يك انديشه مبهم مي شوم يا خوابي كه صبح كه بيدار مي شوي هرچه به ذهنت فشار مي آوري چيزي از آن را به ياد نمي آوري ولي من ... هنوز ...اصلا تو كه نمي داني هنوز شب ها با كابوس از خواب بيدار مي شوم يا با يك دلتنگي وحشتناك ... و تو راحت چشم به رويم بستي ... سخت است ... ولي زندگي است ... مي گذرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 20:18  توسط من  | 

وقت آزاد كه پيدا ميكنم كتاب مي خوانم ... همكاراي من هيچ پولي براي خريد كتاب خرج نمي كنند .. بيشترشان يا حقوقشان را براي قسط فلان چيز مي دهند يا فلان وسايل را مي خرند ... شايد امروزي تر از من باشند ... نمي دانم ... به نظر تو من دختر زيبايي نبودم .. من كه مي گفتم من يك دختر معمولي هستم ولي تو نگفتي من معمولي هستم ... چقد من از ريخت و قيافه انداختي با توهين هايت .. من هميشه اعتماد بنفسم بالا بود ولي تو مرا له كردي ... حتي اگر تو بعدها گفتي بخاطر خودت ولي هميشه انتهاي حرف هايت به توهين و تحقير ختم شد ... مرا ... اصلا اين اشك هاي من از كجا آمد ... حالا برو خوش باش بدون من ... اصلا غصه من بخاطر جدايي مان نيست خب نمي شد ... نمي شد ... ولي مرا خوار كردي ... نابود كردي ... من هميشه به همه ي آدم ها احترام گذاشتم ... من حاضر نبودم تو ذره اي احساس ناراحتي كني ... دعاي من خوشي تو بود ... ولي تو مرا در حد بي شخصيت ترين آدم ها پايين آوردي ... حالم خوب نيست ... تو كاش خوب باشي ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:59  توسط من  | 

مي داني زياد به تو فكر ميكنم ... نمي داني... اصلا به من فكر مي كني .. نمي كني ... حالا من تمام شده ام براي تو ... ولي تو تمام نمي شوي ... اين يعني خيلي دوستت داشته ام كه اينقد هنوز خيلي دوستت دارم ... مي داني اينكه من تو را خيلي دوست دارم و تو نمي داني بهتر است ... چون ديگر بخاطر دوست داشتنم مرا ريشخند نمي كني .. طعنه نمي زني ... تحقير نمي كني ... تو هين نمي كني ... مي داني دلم يه جور بدي شكوندي و سوزاندي كه اين سوزشش هيچ خوب نمي شود ... مي داني هيچوقت از تو توقع نداشتم ... حالا از همه ي آدم ها دوري ميكنم و دور مي ايستم... به آدم ها احترام مي گذارم ولي به آن ها نزديك نمي شوم ... راستش مي ترسم ... باورت مي شود من از دوستان و همكلاسي هايم هم كمتر سراغ مي گيرم ... حتي از م ... حتي از ب... اصلا تو نمي داني من خيلي ماه است اصلا با خ حرف نزده ام حتي فراموشم مي شود به من اس داده و جوابش را نداده ام ...دلم سنگ شده است و بي تفاوت شده ام .. معتقد شده ام آدم ها غيرقابل پيش بيني هستند و اين را تو به من ياد دادي ... من بي خبر از توام ... چه ميشه كرد... زندگي است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:42  توسط من  | 

من نگرانتم ... و تو ...و ...

+حرف هايم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 19:15  توسط من  | 

آن‌چنان می‌فشرد فاصله
راه نفسم
که اگر زود ..
اگر زود بیایی
دیر است ! (سوگل مشایخی) 
+یادم دادی.... 
+به من گفتی... 
+.........................................................................
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 21:35  توسط من  | 

دلم ديگر به زندگي گرم نيست

مادرم مي گويد بايد كمي به خودت برسي 

اما چگونه

وقتي از هرطرف مي روم به تو مي رسم ...

+تو....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 13:23  توسط من  | 

خوابت را مي بينم ... و بعدش بيدار مي شوم ... و نگرانت .. نگراني ام بيشتر .. بايد حالت را بپرسم ولي چطور ... و چقد دلتنگتم ... 

+دعا مي كنم برايت ... شاد باشي و سالم ... 

+فكر من همه آن است كه چه راحت از من چشم پوشيدي... من بودم آيا ؟!!... نميدانم ...

+ مي خواستم بت بگم نگران من نباش ... ولي ... دارم سخت دل ترين آدم دنيا ميشم ... فقط اشك هايم براي تو تمامي ندارد خوب است كه تو ديگه نمي داني  ... اين يعني هستم ...

+ ............... من خيلي حرف برايت دارم ولي مي دانم تو نه حوصله اش را داري و نه مي خواهي و من،سكوت رفيق خوبي شده است براي من ...

+نمي دانم عصري ديگر خواهد آمد ...دوست داشتن من خيلي وسيع است و در عصري ديگر آيا من و تو ... من چشم به روي اين دنيا بستم حتي به روي تو ... و اين يعني تمام شدم ؟؟!!!... نمي دانم خسته شدم خيلي ... 

+تو كه خوب باشي من حالم بهتر مي شود كاش با خبرت مي شدم ....

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 11:10  توسط من  | 

حرف هایم را برای تو نگه داشته ام ولی .. +سکوت بر دنیای من حکم فرما شده ... اصلا ساکتم و گوش می سپارم و خسته می شوم ... +می دانی من آدمی شده ام که خودم هم تعجب می کنم و ... +تو خوبی؟ +امیدوارم خوب باشی... +من باید حرفی نزنم ... می گویم حالت را بپرسم ولی نمی پرسم و بغض می کنم ... +دلم تنگ شده برایت .. +زندگی میکنم ... زندگی ... +امروز خیلی گریه کردم ...و حالا یادم به تو افتاده که اواخر می گفتی اونقد گریه کن که ... +میدانم که یادت نیست به اینکه 21 مهر و 22 مهر گذشت و ماه مهر چه بی مهر بودی با من ... از بی مهری گذشت رفتار و نابود شدم ... ای وای ... من دلم گرفته ... و دیوانه ای هستم که بسیار نگرانتم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 20:25  توسط من  | 

روزها كه مي گذرد من مي دانم چقد خسته ام ... و تو ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 21:36  توسط من  | 

خيلي دلم مي گيره... هر روز و ساعت دارم با خودم كلنجار ميرم ... نه اينكه به برگشتنت ... من منطق ها را هضم كردم ... با خودم حرف ميزنم و زده ام ... درگيري فكري دردهاي من به زخم هايي كه زده اي به من ... باورت مي شود بريده ام از آدم ها ... گريزانم... هميشه به خودم مي گويم كاش دوستم داشت آن وقت رفتنش هم قابل تحمل تر بود ولي ... كاش به من نگفته بود دوستت دارم نگفته بود خيلي حرف ها را آن همه إبراز علاقه ... كاش ... كاش نگفته بود تو مانع رسيدن بودي ... قلبم خيلي شكسته من خيلي خسته ام اين خيلي زياد است ...و...

+دعا ميكنم خوب باشي و سالم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:38  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر