فقط برای تو مینویسم

چقد دلم گرفته... خسته ام ... اصلا از همه چيز... تحمل ندارم... الان وقتي كسي ناراحتم ميكنه ميگم به خدا مي سپارمش... اصلا حوصله فلان همكارم را ندارم چون فقط بلد است زير آب اينو اون رو بزنه و خود شيرين است ... حالم از آدم ها به هم مي خورد... تو كجايي.. دلت چي واسه من تنگ ميشه آيا ... اصلا مرا به ياد مي آوري..دارم تند تند اشك هايم را پاك ميكنم كه كسي متوجه اشك هايم نشود ... ببينم حالت خوب است ... من كه هركاري ميكنم خوب نمي شوم ... هر روز صبح مسير خانه تا سر كار به تو فكر ميكنم ... ببين فكر كردن من الان نبايد تو را بترساند... چون من ديگر به رسيدن فكر نميكنم ... يعني براي من تمام شد اون فكرها ... تمام شد و من خودم حس كردم تمام شده ام نه بخاطر اينكه تركم كردي .. چون يك روز اين واقعيت بايد اتفاق مي افتاد ولي چه طور اتفاق افتاد ... تو ... بي احترامي تحقير از كسي كه هيچوقت فكرش را نمي كردم ديدم از تو ... من بخاطر تو از خود تو زياد توهين شنيدم ... وحشتناك است ... خيلي وحشتناك... گاهي فكر مي كردم شايد همان لحظه زنده نمانم با اين توهين ها ... مني كه هر شب براي سلامتي و خوشبختي تو و دلخوش بودن تو يس مي خواندم و هنوز مي خوانم اين همه برچسب بم زدي ... من بعد از اين ديگر راحت نتونستم به چشمان مادرم نگاه نميكنم و اگر نگاه كنم بغض مرا رها نمي كند ... شكستم ... چقد دلم گرفته ... كاش با من حرف مي زدي ... آرام نيستم ... خسته ام ... دلم گرفته ... اصلا بيا حالت را به من بگو يكم از نگراني و دلتنگي را از من كم كن ... ولي... اصلا به خوابم بيا ... بيا تا از درد دلم برايت بگويم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 22:3  توسط من  | 

نميدوني چقد ساكتم ...

 يادم دادي آدما مي تونن بد بشن ... و من از آدم ها دور شدم ... خوب نيستم ... شب ها توي رختخواب فكر ميكنم به تو و گريه ميكنم ... بايد قوي باشم .. نگراني از تو را با دعا سپري ميكنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 20:14  توسط من  | 

چقد دلم براي كسي تنگ شده كه راحت فراموشم كرد... اصلا اين همه حجم دلتنگي دست آدم نيست ... اصلا اين را قبول ندارم كه آدم ها چون غيرممكن است به هم برسند پس بايد براي هميشه از هم بي خبر باشند ... اصلا منطق آدم ها درست نيست ... تو كه نمي دانستي وقتي داشتم از سركار برمي گشتم چقد بغض داشتم ... اصلا من به درك .. انشاله خوب باشد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 20:42  توسط من  | 

متوجه نشد كه چقد بد شكستم... حالا بعد از اين همه مدت خودم خوب متوجه شده ام چه بي توجه شده ام نسبت به اين دنيا... يه دلمردگي وحشتناك... هميشه دلتنگشم .. ولي خوب ميدونم كه مرگ من چيست ... بد جوري مرا شكست خورد كرد .. همه ي واقعيت ها را قبول دارم ... حتي مي دانم اگر برمي گشت نمي تونم يه رابطه اي مثل گذشته باش داشته باشم ...با اينكه ميدونم خيلي زياد دوستش دارم خيلي زياد... ولي خسته تر از آنم كه ادامه بدم ... يعني آنقد خسته ام ... با اينكه شب و روز دعايش ميكنم و خدا مي داند چقد دلتنگشم ... ولي نابود شده ام ... باورم نميشد كسي كه اينقد ادعاي دوست داشتنم مي كرد اينهمه اذيتم كرد.. تظاهر كرد دوستم دارد... تمام شخصيتم را نابود كرد... باورم نمي شود ولي خيلي اذيتم كرد... كه دردش هميشه با من است ... حالا خسته ام خيلي خسته ... سكوت مي كنم و زندگي ميكنم ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی 1393ساعت 20:38  توسط من  | 

اصلا تو ميدوني يه بغض گنده راه نفست رو بگيره يعني چه ... اشك... منو نابود كرد... نه بخاطر رفتنش... بخاطر اينكه... حالا بي تفاوت شدم نسبت به همه چيز ... حتي به خودم تلقين ميكنم اين روزا ميگذره قوي باش.. قوي هم شدم ولي بي تفاوت و بي اهميت به دنيا شدم ... لطفا به كارها و رفتارهايتان در قبال ديگران فكر كنيد .. خيلي حرف دارم ... خيلي نگرانشم ولي سكوت كردم ... اميدوارم بدون من خيلي خوب باشد...

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 21:44  توسط من  | 

اما براي من

هر شب بي تو

يلداست

من كه زير حافظ چشمانت 

يادت را

دانه دانه ميكنم 

+سيد محمد مركبيان

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 19:18  توسط من  | 

خيلي دلم برات تنگ شده .. و تو .. خب حق را به تو ميدم وقتي برات اهميتي نداشتم... خوب كاري كردي تو حق داري كه از كسي كه هيچ اهميتي برايت نداشت و حتي حضور كمرنگش برايت غيرقابل تحمل بود بيخبر باشي .. اصلا چرا بي خبر ... مثل مردن يك ناشناس مي ماند نبودنم برايت كه رفتنم و نبودنم بعني هيچ اتفاقي نيوفتاده ... حق داري ... اي خدا ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 20:36  توسط من  | 

دلم خيلي برات تنگ شده و حق ندارم حالت رو بپرسم ... خدا يادت بمونه من خيلي دلم براش تنگ شده اين أنصاف نيست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 21:43  توسط من  | 

وقتي نمي شود حالت را پرسيد 

وقتي كه ...

بدون من داري نفس راحتي ميكشي .. من هميشه مزاحم بودم ؟؟!!! و تو ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 23:10  توسط من  | 

خيلي دلم گرفته... اصلا اين آدمي كه من اين همه به يادشم ...چرا اينقد راحت حصاري كشيد و نخواست حتي من حالش رو بپرسم ...

از دستت خيلي ناراحتم ... خيلي .. و متوجه نيستي هنوز نيمه شب چطور از خواب مي پرم .. اصلا بحث ماندن و رفتن نيست ... بايد مي رفتي ولي چرا اينطور ... 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 18:25  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر