X
تبلیغات
فقط برای تو مینویسم

فقط برای تو مینویسم

ديگه مثل اون موقع ها كه تو اذيتم ميكردي ..يه روز ميگفتي خيلي دوستم داري و يه روز مي گفتي ... مثل اون موقع ها كه از تصور نبودنت آرزوي مرگ مي كردم ... ديگر مثل همه ي اون موقع ها آرزوي مرگ نميكنم ولي نسبت به هر چه زندگي است خنثي شده ام ... و هي بغضم  را قورت بده ام و آخرش مثل همين چند دقيقه پيش كه نمازم را مي خواندم به يادم بيوفتي كه مي گفتي ...و در حين همين نماز خواندن به خودم بگم كه فراموشت كرد و ديگه نه تو واسش اهميت داري نه زندگيت و بزنم زير گريه ... اينم از من ...كه تو هيچ متوجه نبودي چكار كردي ... 

+ اجبار كه نيست دوستم نداشتي ولي به چرا اين همه ابراز علاقه مي كردي...

+يادمه ميگفتي عصراي ٥شنبه را دوست داري ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 21:9  توسط من  | 

هنوز آرزو ميكنم كاش من و تو در زماني ديگر,جايي ديگر و جوري ديگر به دنيا آمده بوديم ...آنوقت شايد..شايد... شايد...

+اين روزها باز خيلي نگرانتم ... دير كرده اي !! ... زود برگرد پيش خانواده ات ... پيش آن هايي كه دوستت دارن و دوستشان داري ... اما يك سوال مگر مرا دوست نداشتي?...به خودم مي گويم هيس لطفا ساكت باش ...ديگر اين سوال را نپرس ... و بغض لعنتي من كه اشك مي شود...

+از خدا مي خواهم مراقبت باشد ...اين خوب است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 12:46  توسط من  | 

دوباره دردهاي شديد ... دندان به جگر ... همونطور كه داشتم درد ميكشيدم از خودم پرسيدم مي خواهي يهو بميري يا ذره ذره ... به تو فكر كردم آن لحظه هم ... و گفتم اگر يهو بميرم شايد تو رو نبينم ولي اگر كم كم مرگ مرا در خود ببلعد شايد تو را ببينم ... 

+ الان حالم بهتر است ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 22:9  توسط من  | 

شب عيد بود ...ساكت نشسته بودم گوشه سفره هفت سين .. و ....

+ديشب خوابم نبرد.. و تو ...صدايم را مي شنيدي !؟... دلم مي خواست فرياد بزنم و بگويم .. مرا بخاطر همه دوستت داشتن هايم ببخش ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 12:22  توسط من  | 

ديشب خوابت را ديدم ...

همش در اين عيد به تو فكر ميكنم ... به اينكه خوبي ... دعا ميكنم به خوبي ات به شادي ات به آرامي دل تو .. اين عيد هم كه آمد زياد دعايت كردم ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 21:48  توسط من  | 

 سال جديد هم آمد و يك سال ديگر هم با همه ي فراز و فرودش سپري شد .. و اين يكسال هر روز بي وقفه با خودم و تو و خدا حرف زدم .. 

+دعا كردم تحويل سال اينده ،در كنار خانواده ات باشي ...


+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 22:24  توسط من  | 

همه ما

فقط حسرت بی‌پایان یک اتفاق ساده‌ایم

که جهان را بی‌جهت

جور عجیبی جدی گرفته‌ایم

فراموشی، فراموشی، فراموشی

...سرآغاز سعادت آدمی‌ست!


سید علی صالحی

+و تو یک لحظه از یادم نرفتی .. و می دانم فراموشیت محال است ...

+امروز داستان عشق و عاشقی شهریار را خواندم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 20:46  توسط من  | 

سال ۹۲ دارد واپسین روزهایش را می گذراند .. عجب بی خبری از تو این سال ۹۲ را برایم سنگین تر کرده ... بی خبری خوب نیست ... ولی خودت برگزیده ای برای من .. برای من .. حرفی نزدی و تصمیمت را گرفتی .. شاید هم بقول خودت برای خاطر خودت این کار را کرده ام ... و من نمی دانم .. هیچ نمی دانم .. اصلا برای تو چه اهمیت دارد که من زجر می کشم ... من هم یک آدم در میان تمام آدم های دنیا .. بودن یا نبودنم فرقی نمی کند ... بودن یا نبودنم ... همانطور که هیچ به عاقبت تهمت ها و توهین ها و دردهایی که در جام وجودم ریختی فکر نکردی .. به یهو رفتنت هم فکر نکردی .. این بی خبری هیچ خوب نیست ... تمام شدن مترادف با بی خبری نبود ... تو خوب می دانستی من نمی توانم ...

+ من آدم ناشکری نیستم .. سال ۹۲ خوب بود ... و من از خدا در روزهای پایانی سال، سلامتی تو و خانواده ام را ازش می خوام .. سلامتی مادرم که عزیز جانم است ... کاش می توانستم به تو هم بگویم که برای مادرم دعا کن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 21:19  توسط من  | 

میگم مرگ یک نوع زندگی است .. می گویند مرگ سخت است .. دنیای بعد از مرگ سخت است .. می گویم بعد از مرگ هم دنیای دیگری است و آن دنیا هم می شود خوب باشد .. اگر خوب باشیم آن جا هم خوب است .. وقتی من از مرگ با روی باز حرف می زنم مادرم ناراحت می شود ... و من دیگر حرفی نمی زنم .. مادر یک جور ناراحت می شود انگار من قرار است همین الان به استقبال مرگ بروم ... و من قربان صدقه اش می روم که دلش را به دست آورم ... و دعا میکنم همیشه سالم باشد و سلامت ...

+ دلت برای من هم تنگ می شود؟!! ... نمی شود؟!! .. مگر می شود کسی را بخواهی فراموش کنی و باز دلت برایش تنگ شود!! ...

+بهار نزدیک است ... یادم به اسفند ۹۰ می افتد ... به تو .. به خودم .. چقد التماست کردم .. التماس ... می دانی التماس چیست .. همان خواهش است .. تا حد گذشتن از جان التماست کردم .. من دختری نبودم که به کسی التماس کنم ولی تو ... ببین چقد دوستت داشتم ... حالا از همه ی آن روزها گذشته ... و من با لحظه لحظه فکرت گذراندم روزها را ... رقم همه ی روزها شمارش می شوند بدون اینکه من حساب کنم .. شمارش می شوند .. سخت شده ام .. سخت .. سخت .. سخت ... روزهایی است که حتی نمی گذارم یک قطره اشکم را کسی ببیند ... اگر ببینم دلتنگی ام برایت دارد سستم را می کند و اشکم .. خودم را از آدم ها دور میکنم .. ولی شب ها بغضم را که خفه کرده ام ... گاهی میگویم امشب چرا اشک ها تمامی ندارد .. من یاد گرفتم بدون صدا ضجه بزنم و چه دردناک است ... بی خبر از خودت گذاشته ایم و نفهمیدی یا فهمیدی که نابودم میکنی .. فقط دعایت میکنم سالم باشی و خوب ... گاهی به خود می گویم خب او که به من دل نبست پس چو می خواست برود باید می رفت ... من نباید در ماندن او اصرار می کردم ... می گویم او عزیز من است و من برای عزیز دلم بهترین ها را می خواستم و می خواهم .. حالا که فکرهایش را کرده بود .. حتما مدت ها به رفتن فکر کرده بود .. به نماندن .. با عقل و منطقش جور در نمی آمد بودنش ماندنش .. پس نظرش باید برای من هم محترم باشد .. من درد بکشم مهم نیست .. بی اعتمادم کرد به تمام دنیا ..مهم تصمیم او بود که خودش قبولش داشت .. آرامش برایش به همراه داشت ... ولی امان از بی خبری از تو ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 21:7  توسط من  | 

چقد دلم برایت تنگ شده عزیز دلم .. دیگر اعتراضی نیست، تو مرا نخواستی و من تسلیم شدم .. بخاطر تو .. امیدوارم بدون من بهتر خیلی بهتر زندگی کنی ...

+بجز از خدا، کسی را ندارم که سراغت را ازش بگیرم .. خدایا با من از عزیز دلم بگو .. من حرفی دیگر به او نخواهم زد .. پس تو با من بگو که دور بودن و بی خبر بودن خیلی سخت است .. من چقد دووام می آورم .. تو که میدانی کم آورده ام ولی کمکم کن که این کم آوردن مرا از پا در نیاورد .. ممنون که با من مانده ای خدا ..

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 15:44  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر